مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
184
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آن نار بخوردند و تا عصر بخفتند . هنگام عصر برخاسته ، ارادهء رفتن نمودند . ملك اسعد را قدرت رفتار نشد و پاهاى او آماس كرده بود . پس سه روز در آنجا بماندند و خوب برآسودند . پس از چند روزى در كوه همىرفتند و از تشنگى برنج اندر بودند كه ناگاه از دور ، شهرى پديدار شد . فرحناك گشتند و برفتند تا بر آن شهر نزديك شدند و از رسيدن بدانجا شكر خدا بجاآوردند . و ملك امجد با ملك اسعد گفت : اى برادر ، تو در همينجا بنشين كه من به شهر رفته ، اوضاع شهر مشاهده كنم و احوال مردمانش بازپرسم تا بدانيم كه ما بكجا هستيم و چهقدر راه بريدهايم . اى برادر ، اگر ما از كمر كوه نمىآمديم ، در يك سال بدين شهر نمىرسيديم . اكنون حمد خدا را كه سلامت هستيم . پس ملك اسعد گفت : اى برادر ، به شهر ، جز من كس نبايد برود . از آنكه من فداى تو هستم و اگر تو مرا بدينجا گذاشته ، به روى و از من غايب شوى ، من از بهر تو غريق فكرت مانده ، بحيرت اندر خواهم بود و بدورى تو شكيبائى نخواهم داشت . ملك امجد گفت : برو ولى دير مكن و زود باز گرد . پس اسعد چند دينار برداشته ، از كوه به زير آمد و امجد بانتظار او برنشست و او همىرفت تا به شهر درآمد . و در كوچههاى شهر همىگشت كه در راه به مردى سالخورده برخورد كه ريش او فروآويخته و از سينه بگذشته و عصائى در دست داشت و جامهء فاخر پوشيده و دستارچهء سرخ بر سر نهاده بود . چون ملك اسعد او را بديد ، از لباس و هيئت او در عجب شد . پيش رفته ، او را سلام كرد و گفت : اى خواجه ، راه بازار كدام است ؟ چون شيخ اين بشنيد ، با جبين گشاده به او گفت : اى فرزند ، گويا غريب هستى ؟ اسعد گفت : آرى اى خواجه ، غريب هستم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و بيست و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، اسعد به آن شيخ گفت : آرى اى خواجه ، غريب هستم . شيخ